X
تبلیغات
کابوس تنهایی - عکس تنهایی

کابوس تنهایی

به نام تنها مشعل دار کلبه ی متروکه ی عشق

عکس تنهایی

آخه چطور دلم میاد چشماتو گریون ببینم

میرم ولی اینو بدون،چشم انتظارت میشینم

 

میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم

شاید تو اوج بی کسی با عکسات آروم بگیرم

 

میرم ولی بدون یکی خیلی تورو دوست داره

یکی که از دوری تو سر به بیابون میزاره ه ه ه ه ه ه

 

برای عشق تمنا كن ولی خوار نشو. برای عشق قبول كن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر . برای عشق وصال كن ولی فرار نكن . برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن . برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش.

چشمان من سياهي شبهاي ساکت چشمهاي ليلي را ندارد

چشمان من دريا نيست...موج ندارد

چشمان من شکوه جنگل ندارد ..چشمان من ته مانده قلب سوخته اي است که از شعله عشق تو خاکستر شده است.

 

من وانتظار و كابوس تنهايي
من و حس اينكه هر لحظه اينجايي
دارم آينه هارو گم ميكنم كمكم
تورو هر طرف رو ميكنم مي بينم
نگو از تو چشمام چيزي نمي خوني
تو كه لحظه لحظه حالم رو مي دوني
اگه اين بهار هم بر نگردي خونه
ديگه چيزي از من يادت نمي مونه
منو رها كن از اين فكر تنهايي
تو نرفتي نه تو هنوزم اينجايي
منو رها كن

 

تحمل كن عزيز دل شكسته
تحمل كن به پاي شمع خاموش
تحمل كن كنار گريه ی من
به ياد دلخوشي هاي فراموش
جهان كوچك من از تو زيباست
هنوز از عطر لبخند تو سرمست
واسه تكرار اسم ساده ی تو ست
صدايي از منه عاشق اگر هست
منو نسپار به فصل رفته ی عشق
نذار كم شم من از آينده ی تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوش بخشاينده ی تو
به من فرصت بده برگردم از من
 به تو برگردمو يار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم
نذار از رفتنت ويرون شه جانم
نذار از خود به خاكستر بريزم
كنار من كه وا ميپاشم از هم
تحمل كن، تحمل كن عزيزم
به من فرصت بده رنگين كمون شم
از آغوش تو تا معراج پرواز
حديث تازه ی عشق توام من
به پايانم نبر از نو بيآغاز...

چه کسی باور کرد که دل سرد مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
با که گویم غم هجران تو را
هوس زلف پریشان تورا
عمر من در شرف پاییز است
من چو یک شاخه ي خشک
آخرین برگ بر این شاخه تویی
من بدان امیدم
که بهاری دگر از راه رسد
آخرین برگ مرا
باد پاییز نبرد
آه….وزش باد چه خوف انگیز است
چه کسی باور کرد
اشک جاری شده از دیده ي من
چشمه اش آن نفس گرم تو بود
طپش تند دلم
حاصل لمس تن نرم تو بود
چه کسی باور کرد
که من از عشق تو سرشار شدم
مانده بودم همه خواب
تا که با لمس تن گرم تو بیدار شدم
تو همه بود منی
تو در این کوره ره خلوت عمر
همه مقصود منی
چه کسی باورکرد
که تو معبود منی...

نام من زنداني است
نمره ام واي ولي يادم نيست
جرمم انگار كه لرزيدن بود
ديدن و رنج نرنجيدن بود
دادگاهم فرداست
قاضيم شاعره اي بيمار است كه نخستين غزل شعر خودش يادش نيست
دادگاهم فرداست و وكيلم انگار حكم آزادي مشروط مرا خواهد خواست
واي فردا چه كنم اگر اين عفو سياه حكم قاضي باشد؟
آه من سنگ سياه كف سلولم را
دوست دارم به خدا
و همين مرمر زيباي حيات زندان
كه هميشه خيس است و هميشه زيباست
من چه خوشبخت و چه مسرور اسيري هستم كه د لم لاي همين ميله زندان بند است
آه اين تير حسار باريك چه تماشا دارد چه بلند است خدا
چه عزيز است برايم زندان
و چه نيكو مي شد
اگر اين قاضي پير
لطف در حق من خسته كند و برايم فردا حكم يك حبس ابد را ببرد
به حقيقت به مرام
به هر آن چيز كه در عمق وجود جاريست
و به گيرايي چشمان تو سوگند كه من در حسار تب مژگان تو گير افتادم
پشت اين ميله زندان بلند
سالها مي شود اينك كه اسير افتادم
آه من عاشق و زنداني چشمان توام
و تو زندانبانم
به نگاهت سوگند
كه از اين ساحت زندان سياه مرهانم هرگز
مرهانم هرگز!

من

پیدای پنهانم

عاشق گریانم

بی کس و تنهایم    

خسته و نالانم

بی تو مگه میشه

مجنون عاشق بود

مجنون این قصه

با لیلی عاشق بود

خارو پریشانم

خاک گریزانم

دلگیرو دلخسته

وای خداجون بسه

عشقم به باد رفته

این عاشقی سخته

زخمی ترین عاشق

این رمز تنهاییست

زانو بزن ای دل

این رسم رسواییست

بی تو شوم رسوا

بی تو شوم بی کس

بی تو نمیخواهم

بی تو میشم هیچکس

                                                

شکلک های موس

دنیای شکلک های ماوس برای سایت یا وبلاگ شما  کد ها باید تو ویرایش قالبتون ریخته شه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:25  توسط همیشه تنها  |