اگه سکوت برا من بهانه بود
برا تو دفتر خاطرات کهنه بود
روز هاي تنها بودن بهانه شد
بهانه اي برا ريختن اشک تو شد
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
اگه يه روز تموم بشه اشکه چشام
چي مي خواد به باره از چشام
يادته دعايي کردي تو برام
زير اون گنبد زرد, آقا م رضا(ع)
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
برسم به عشق جاويد خودم
عشق من توي چرا نيستي کنارم
شايد باورش سخته برات
که دوستت داشته باشم خيلي زياد
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
روزي پسري از دريا بودم برات
تنها رفيق دوريه تنهايت
حالا نيستي دختر تنهاي شب
چون بودن يا نبودنم نداره فرق
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
ديگه حتي ارزش نداره حرفام
چون ديگه دوستتم نداري, ميدونم
ميدوني چرا برات شعر ميخو نم
ميخونم تا بدوني دوستت دارم.....همين
دوستت دارم

مـــرده ای می نالید زیر آوار فشار قبرش زیر انبوه شب تاریکش بین تنهایی بی پایانش
مرده ای نای تقلاش نبــود مرده از سایه ی خود میترسید در کفن مهـر به دیباش نبود
خفته ام دیر زمانی ست درین قبر سکوت مرده ام لحظه ی تاریست که فریاد نبود
در شبــم مهلــت لبخنــد نماند در دلــم فرصت احساس نبــود .....

فکر میکردم که عشق یک پرنده است
یک گل است
یک ترانه است
یا که خنده های کودکانه است
هر چه هست جاودانه است
•••
فکر میکنم که عشق مذهب است
آب و نان و باد و خاک و خانه نیست
مکتب است...
•••
عشق مرگ نیست
زندگی ست
سخت نیست 
عین سادگی ست
عشق عاشقانه های باد و گنذم است
اولین پناهگاه کودکی
آخرین پناهگاه آدم است
روی برگ لاله های سرخ نو شکفته در سپیده دم
چو شبنم است

سلام... حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مـــردم به ان شادمانی بی سبب می گوینـــد
با این همه تگــر عمری باقی بــود طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته است بنویسم
دیشب در حوالــی خواب هایم سال پر بارانی بود
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنـــار پنجره بمانی باران ببارد
اما دریغ کــه رفتن راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آنکه باران ببارد
می دانم دل من همیشه پر از هـــوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همـــه ی رفتن ها باز نیامدن است
بی پرده بگوییم
چیزی نمانده تا من 17 سالــه خواهم شد
گونه هایم از گرمــی شراب گر گرفته است
می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند
بی قرارم میخواهم بروم میخواهم بمانم
هذیان میگوییم نمیدانم
.........
نه عزیزم نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد بی کنایه و ابهام
پس از نـــو می نویسم
سلام ! حال من خوب است اما تو باور نکــــن.....
خداحافظ پنجره ی من
که تنها تو به حرف های دل خسته ام گوش می دهی
خداحافظ ستاره ای که هرگز نورت را ندیدم
وخداحافظ ای اشک های بی گناه
من رفتم می روم جایز نیست
می روم تا پیدا کنم ان حقیقتی را که مرا باز می گرداند ...شاید!
شاید تو ندانی دستی را که در دستم بود ...هرگز باور نکردم
و صدایش را
غبار جاده ها را چه کسی انکار کرد
و ندانسته گفت و ندانسته خندید و ندانسته رفت
که هنوز زیر سنگینی نگاه هوس امیزش بیدار شده و به خواب می روم
و چه کسی گفت که مرگ را دوست ندارد
در حالی که مرده بود
و چه کسی اشکهای جا مانده از زمان مرا به جدایی هدیه کرد
هنوزمی توان گفت که گنگ است صدای نفسهایش
هنوزمی توان فکر کرد که امیدی هست... امیدی هست... امیدی هست
هیچ پژواکی نیست صدای قدم هایم را
به سکوت ویرانی من گوش کن
دریا ارام است...
و خبری نیست از امواج طولانی بی فکر
همه خوابیده اند
ای کاش شب بود
انگاه بیداریشان را باور نمی کردم
و قایقی را که می اید و دل می برد
و می گذرد بدون تأمل
که چرا هیچ قایق دیگری در دریا نیست
که چقدر تنها شده است
چرا بغضم را فرو دهم؟ چرا؟
بخاطر سنگ های اسمانی
یا تابلوی نقاشی گرانقیمت در موزه ی فرانسه
یا بخاطر سهراب و اشعارش
بخاطر هیچ کدام زندگی نمی کنم
بخاطر هیچ کدام هم نمی میرم
بغض من می خواهد ازاد باشد
و دوست دارد سایبان چشمانی باشد که هیچ گاه درکش نکردند
که هیچ گاه دوستش نداشتند
چقدر هوا سرد است
من می ترسم
می ترسم از ابلیسی که می گوید فرشته است
و از فردا و فردا ها
می ترسم...می ترسم...
کدامین قلب را باور کرده ای که حالا تو را باور کنند؟
شبهای من همیشه بی ستاره است...
اسمانت پر ستاره باد!
نباید اشک بریزم...!
نباید بغض کنم...!
و نباید لبخند بزنم...!
شمعی در باد را چه سود
شمعی در باد را چه سود....
شیوا را رها کنید
از زنجیر هایتان
از قفس هایتان
چاره ای نیست ای دوست
باید درخت بمانی!
باید درخت بمانی
.../T%20(64).jpg)
ای به داد من رسید ه تو رزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شبو ازمن گرفتی تومنودادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تگیه گاهی
برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی
ناجی عاطفه ی من شعرم ازتوجون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدراون لحظه نداره که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفربود توی کوچه های وحشت
وقتی هرسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجردوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده ی شبو دریدی
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخورکه دوری برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ای رفیق اخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه هرجای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی
ریای من بود
.../T%20(59).jpg)
راز شقایق
شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد