کابوس تنهایی |
به نام تنها مشعل دار کلبه ی متروکه ی عشق |
سلام این عکس ها را هم خودم طراحی کردم امیدوارم خوشتون بیاد دوباره میگم مدیونین اگه نظر ندید
+نوشته شده دردوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:22 توسط همیشه تنها | سلام این عکس ها سری دوم عکس هایی که خودم طراحی کردم مدیونی اگه نظر ندی
+نوشته شده درپنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:12 توسط همیشه تنها | سلام این عکس ها را خودم طراحی کردم امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره
+نوشته شده دریکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:23 توسط همیشه تنها |
گفتم : می مانم تا ابد تا هر زمان که تو بخواهی گفتی : می دانم گفتم : چشمانت را در بهترين نقطه دلم قاب کرده ام برای هميشه هر گوشه دلم را که می بينم تو هم آن جايی . گفتی : می دانم گفتم : برای من از تو دوست داشتنی تر وجود ندارد باز هم گفتی می دانم . امروز چندمين روز است که تو رفته ای و من هيچ گاه اين را نمی دانستم که تو برای من به ياد من و دوست دار من نيستی باز هم می گويم : منتظرت می مانم شايد فقط شايد روزی برگردی....
نمی توانم از عشقم برایت بگویم این است داستان من آوازی عاشقانه خواهم خواند تنها برای تو خواهم خواند گرچه هزاران فرسنگ دوری امااین احساس نیرومند است نزد من بیا مرا چشم انتظار مگذار شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد دیگری نیست هیچ کس دیگری نیست هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد یا با زیبایی تو برابری کند همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام افسون کنم این لحظه کجایی عشق من ؟ من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب می خواهم که ترا در آغوش بگیرم ترا نزد خود می خواهم نزد من بیا مرا چشم انتظار مگذار
بیا ای بی وفای من و امشب را فقط امشب برای خاطر آن لحظه های درد کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد برایت قصه ها دارم تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی و امشب آخرین اندوه من مهمان توست بیا نامهربان و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود که من در وصف چشمانت کلامی سهل بنویسم درون شعر های من همیشه نام و یادت بود درون قصه های من همیشه قهرمان بودی ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من درون قصه هایم ، قهرمانهارا به خون خواهم کشید آخر و دیگر شعرهایم بوی خون دارد ببخش ای خاکی خسته اگر امشب به میل من کنارم تا سحر بیدار ماندی برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم که امشب میزبان رنج من گشتی «خداحافظ» عشق، بس حس غريبي است غم و خوشحالي آه زيباست چه زيباست پريشان حالي با هزاران اميد با دلي پر زهزاران تشويق به مسيري كه دلت در آنجاست گام بر مي داري حتما اين بار به او خواهم گفت دوستش مي دارم و نگاهش گل اميد من است من به او خواهم گفت "صبح با ياد تو از خانه برون مي آيم" آه اين بار به او خواهم گفت كه " فقط خواب تو را مي بينم" هر چه در دل دارم همه زاو خواهم گفت آه او مي آيد بار سنگين نگاه به دلم مي افتد چشم او منتظر حادثه است سخني ،لبخندي يا سلامي كه پر از اميد است چشم او منتظر است اي زبان حرف بزن باز گوي آنهمه دردي كه درون دل من زنداني است باز گو قصه عشقي كه مرا علت اين حيراني است باز گوقصه عشقي كه از آن گنگ شدي اي زبان حرف بزن باز افسرده و غمگين شد و رفت باز من ماندم و كوهي از غم بار دگر اما من به او خواهم گفت دوستش مي دارم و"فقط خواب تو را مي بينم" بار ديگر حتما…
هي فلاني زندگي شايد همين باشد
از خدا پرسيدم دوست داريد بندگانتان چه بياموزند؟ گفت: "بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند، عاشقشان باشد" "بياموزند که انسانهايي هستند که آنها را دوست دارند اما نمي دانند که چگونه عشقشان را ابراز کنند..." یادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشیم... حق به شب بو بدهیم... و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!! و به انگشت نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است! زندگی باید کرد... و بدانم که شبی خواهم رفت .... !!! و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی
+نوشته شده دریکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 18:23 توسط همیشه تنها | عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! بهت نیاز دارم چون دوستت دارم Once a Girl when having a conversation with her lover, asked یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید I really don't know the reason, but I can prove that I love U من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم The Girl felt very satisfied with the lover's answer دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره Immature love says: "I love you because I need you" "عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم کاش.. کاش آسمان میدانست درد من چیست ! کاش میدانست نیاز من چیست! کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم.... کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست! دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است ، عاشقم ولی ، یک عاشق تنها! یک عاشق بی کس ! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست.... کاش دریا میدانست کویر چیست! راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها! دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس! کاش باران میدانست معنی انتظار چیست .... منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران را میکشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است.... و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر خنده معنایی ندارد ... فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ... فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ... رها كنید مرا ... نفس هایم ! بایستید قدم هایم ! مجالم دهید اشك هایم ! نبارید لب هایم ! بسته شوید می خواهم بخوابم ! خوابی عمیق و آرام ... و جدا از بیهودگی ها ... می خواهم بخوابم ... بار خدای من ... تو ... ؟ ... دگر نمی تواند ... و امشب عاشقانه آغوشت را طلب می كند ... بار خدای من ... دریاب امیدت را ... كه دگر توان هیچ ! ندارد .. واژه ها تو معنای تمام واژه های منی برای عاشقانه هایم به دنبال واژه می گردم... تو بازهم در من ظهور می كنی...تو باز هم مرا به دنیای خود می بری.... تو باز هم مثل همیشه به اوج می بریَ...به ناكجا.... لبخند كه می زنی پرنده ی دلم بال بال می زند... با این دل پر بریده چه كنم؟... می خواهم از آنجایی بگویم كه نگاهم در نگاهت حل شد....من عاشق تر شدم و عاشقانه ای آبستن...در نا كجای ذهنم تو اردو زدی....دلم كه دیگر ملك خصوصی توست....و من نوشتم از بودن تو ...تویی كه ... از تو برای تو و برای دلتنگی های همیشگیم می نویسم... می خوانی و می گویی سلام بانوی من....و من سلامت را هرباره با سبدی از گلهای سرخ- به رنگ بوسه- پاسخ می دهم. و تو ...تو كه حجم بودنت به اندازه ی تمام هستی من است.... بگذارید همه بدانند ....بگذارید بدانند.......می خواهم فریاد كنم .... باشد این بار هم نه....اما می گویم كه من تو را بهترین میدانم تو را...می خواهم تو چته؟؟؟ گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری٬ یه دوستی٬ که وایسته رو به روت که توی چشمات نگات کنه و محکم بزنه تو گوشت که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی ببینی که خشمگینه٬ ببینی که از دستت عصبانیه توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره ببینی که دوستته. که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬ که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. » که سرت فریاد بکشه .. که تو یه هو بلرزی٬ که بری بغلش٬ که بغلت کنه٬ همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬ که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬ که تو چشمات رو ببندی٬ روی شونهش گریه کنی٬ بلرزی٬ و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. » توبه توبه می كنم دیگر كسی را دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن توبه می كنم دیگر برای كسی اشك نریزم حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود چشمانم را می بندم توبه می كنم دیگر دلم برایت تنگ نشود حتی چند لحظه!قول می دهم نامت را بر زبان نمی آورم لبهایم را می دوزم توبه می كنم دیگر عاشق نشوم قلبم را دور می اندارم برای همیشه و به كویر تنهایی سلام می كنم سر نوشت اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها سرزمین وداع را می سوزاند کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود . امشب تمام گذشته ام را ورق زدم : پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم . دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد نفرین به بودن وقتی با درد همراه است . من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم . زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود . ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من +نوشته شده دریکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 18:10 توسط همیشه تنها | برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود
پاییز را دوست دارم... بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست ...
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم . از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم. تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم. شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم.
سلام عزیزم دیگه طاقت نیاوردم و این نامه را با خون دل برایت می نویسم. با دودست خالی از عشق دیگه هیچ جا جای من نیست انگاری هیچ چیزی مرحم واسه این زخم های تن نیست من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسهامی نفهمیدم که چشم تو بهم خیانت می کنه دلت پیش غریبه ای از من شکایت می کنه گفته بودم دوستت دارم اما باور نکردی دل من یه عمری آرزویت را داشت دل من بود و نبودش را برای تو گذاشت. دیگه نمی خواهم دروغکی برای چشمهایت بمیرم بزرگترین گناه من باور عشقت بود و بس
گاهي آرزو مي کنم...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را
بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"
نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه
+نوشته شده درجمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:24 توسط همیشه تنها |
اگه سکوت برا من بهانه بود برا تو دفتر خاطرات کهنه بود روز هاي تنها بودن بهانه شد بهانه اي برا ريختن اشک تو شد
اگه يه روز تموم بشه اشکه چشام چي مي خواد به باره از چشام يادته دعايي کردي تو برام زير اون گنبد زرد, آقا م رضا(ع)
برسم به عشق جاويد خودم عشق من توي چرا نيستي کنارم شايد باورش سخته برات که دوستت داشته باشم خيلي زياد
روزي پسري از دريا بودم برات تنها رفيق دوريه تنهايت حالا نيستي دختر تنهاي شب چون بودن يا نبودنم نداره فرق
ديگه حتي ارزش نداره حرفام چون ديگه دوستتم نداري, ميدونم ميدوني چرا برات شعر ميخو نم ميخونم تا بدوني دوستت دارم.....همين
دوستت دارم
مـــرده ای می نالید زیر آوار فشار قبرش زیر انبوه شب تاریکش بین تنهایی بی پایانش
سلام... حال من خوب است نه عزیزم نامه ام باید کوتاه باشد سلام ! حال من خوب است اما تو باور نکــــن.....
خداحافظ پنجره ی من
که تنها تو به حرف های دل خسته ام گوش می دهی
خداحافظ ستاره ای که هرگز نورت را ندیدم
وخداحافظ ای اشک های بی گناه
من رفتم می روم جایز نیست
می روم تا پیدا کنم ان حقیقتی را که مرا باز می گرداند ...شاید!
شاید تو ندانی دستی را که در دستم بود ...هرگز باور نکردم
و صدایش را
غبار جاده ها را چه کسی انکار کرد
و ندانسته گفت و ندانسته خندید و ندانسته رفت
که هنوز زیر سنگینی نگاه هوس امیزش بیدار شده و به خواب می روم
و چه کسی گفت که مرگ را دوست ندارد
در حالی که مرده بود
و چه کسی اشکهای جا مانده از زمان مرا به جدایی هدیه کرد
هنوزمی توان گفت که گنگ است صدای نفسهایش
هنوزمی توان فکر کرد که امیدی هست... امیدی هست... امیدی هست
هیچ پژواکی نیست صدای قدم هایم را
به سکوت ویرانی من گوش کن
دریا ارام است...
و خبری نیست از امواج طولانی بی فکر
همه خوابیده اند
ای کاش شب بود
انگاه بیداریشان را باور نمی کردم
و قایقی را که می اید و دل می برد
و می گذرد بدون تأمل
که چرا هیچ قایق دیگری در دریا نیست
که چقدر تنها شده است
چرا بغضم را فرو دهم؟ چرا؟
بخاطر سنگ های اسمانی
یا تابلوی نقاشی گرانقیمت در موزه ی فرانسه
یا بخاطر سهراب و اشعارش
بخاطر هیچ کدام زندگی نمی کنم
بخاطر هیچ کدام هم نمی میرم
بغض من می خواهد ازاد باشد
و دوست دارد سایبان چشمانی باشد که هیچ گاه درکش نکردند
که هیچ گاه دوستش نداشتند
چقدر هوا سرد است
من می ترسم
می ترسم از ابلیسی که می گوید فرشته است
و از فردا و فردا ها
می ترسم...می ترسم...
کدامین قلب را باور کرده ای که حالا تو را باور کنند؟
شبهای من همیشه بی ستاره است...
اسمانت پر ستاره باد!
نباید اشک بریزم...!
نباید بغض کنم...!
و نباید لبخند بزنم...!
شمعی در باد را چه سود
شمعی در باد را چه سود....
شیوا را رها کنید
از زنجیر هایتان
از قفس هایتان
چاره ای نیست ای دوست
باید درخت بمانی!
باید درخت بمانی
ای به داد من رسید ه تو رزای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید تو شبو ازمن گرفتی تومنودادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تگیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی ناجی عاطفه ی من شعرم ازتوجون گرفته رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدراون لحظه نداره که منو دادی نشونم وقتی شب شب سفربود توی کوچه های وحشت وقتی هرسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود وقتی زخم خنجردوست بهترین لباس من بود تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی برام از روشنی گفتی پرده ی شبو دریدی یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخورکه دوری برای من شده عادت ای طلوع اولین دوست ای رفیق اخر من به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من مقصدت هرجا که باشه هرجای دنیا که باشی اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
راز شقایق شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت : شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد +نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:35 توسط همیشه تنها |
آخه چطور دلم میاد چشماتو گریون ببینم میرم ولی اینو بدون،چشم انتظارت میشینم
میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکسات آروم بگیرم
میرم ولی بدون یکی خیلی تورو دوست داره یکی که از دوری تو سر به بیابون میزاره ه ه ه ه ه ه
برای عشق تمنا كن ولی خوار نشو. برای عشق قبول كن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر . برای عشق وصال كن ولی فرار نكن . برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن . برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش.
چشمان من سياهي شبهاي ساکت چشمهاي ليلي را ندارد
من وانتظار و كابوس تنهايي
من و حس اينكه هر لحظه اينجايي
دارم آينه هارو گم ميكنم كمكم
تورو هر طرف رو ميكنم مي بينم
نگو از تو چشمام چيزي نمي خوني
تو كه لحظه لحظه حالم رو مي دوني
اگه اين بهار هم بر نگردي خونه
ديگه چيزي از من يادت نمي مونه
منو رها كن از اين فكر تنهايي
تو نرفتي نه تو هنوزم اينجايي
منو رها كن
تحمل كن عزيز دل شكسته
چه کسی باور کرد که دل سرد مرا
نام من زنداني است
من پیدای پنهانم عاشق گریانم بی کس و تنهایم خسته و نالانم بی تو مگه میشه مجنون عاشق بود مجنون این قصه با لیلی عاشق بود خارو پریشانم خاک گریزانم دلگیرو دلخسته وای خداجون بسه عشقم به باد رفته این عاشقی سخته زخمی ترین عاشق این رمز تنهاییست زانو بزن ای دل این رسم رسواییست بی تو شوم رسوا بی تو شوم بی کس بی تو نمیخواهم بی تو میشم هیچکس
شکلک های موس
دنیای شکلک های ماوس برای سایت یا وبلاگ شما کد ها باید تو ویرایش قالبتون ریخته شه
+نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:25 توسط همیشه تنها | |
آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت ای خدا تو به حق تنهاییت در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار######سلام اگر از کابوس تنهاییم خوشتون اومد نظر یادتون نره پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين شهریور 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 آرشيو موضوعي عکس های تنهایی من (سری 3) آنکه سامان غزل هایم از اوست بی سر و سامانیم را حس باز دل هوای با تو بودن کرده عجب صبری خدا دارد اگر عاشقم بهانه ام تویی عکس تنهایی عکس های تنهایی من عکس های تنهایی من(سری2) پيوندها طراح قالب |